![]() |
![]() |
|
| «وب نوشتهای یک دهاتی» |
|
انسانها و ويرانهها چه شبيهاند به هم؛ هر دو از خاكند و هر دو بر باد.
عرفان نظر آهاري |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت توسط محمد صادق علیزاده |
|
|
«سلام؛ رفقايي كه روزي زير سقف يك اتاق جمع ميشدند، امروز جمعشدنشان زير يك آسمان هم محالِ ذاتي شده؛ دلتنگم برادر؛ دلتنگ!» نميدانم چه حكمتي بود كه كامنتداني وبلاگ يكي از رفقا جملات قبل را ثبت نكرد و اين قلم هم بيخيال ثبتش شد. خدا كند بگذرد اين روزهاي خاكستري! |
|
+ نوشته شده در
هفتم اردیبهشت 1391ساعت توسط محمد صادق علیزاده |
|
|
قبل التحریر آشنایی من با شما از لابلای کتابهای خاک خورده یک کتابخانه کوچک آغاز شد؛ اعتراف می کنم که طرح تامل برانگیز روی جلد و ایضا نامِ آشنایی که مدتها قبل لابلای نوشته های آوینی به نیکی از او یاد شده بود بر سر رغبت آورد برای خواندنش! حدود سه سال از آن روز می گذرد ولی هنوز لذت خواندن نوشته هاتان مثل همان روز اول است؛ لذتی از کشف دنیای دیگری از بودن؛ به تعبیر حبیب عزیز: کیفیت دیگری از بودن؛ اصلا بودنِ متفاوتی در میان بودنهای امروز؛ هرچند که نفهمندت؛ ولی این نفهمیدن از جنس نفهمیدنهای تبخترآمیز نیست که از شما آموخته ایم توهم دانایی هرگز جای دانایی را نمی گیرد. جناب آقای دکتر رضا داوری اردکانی! از شما متشکرم؛ از اینکه دست مرا گرفتید و به سیاحت سپهر دیگری از بودن بردید؛ از اینکه روزنه دیگری از ساحت هستی به رویم گشودید برای بی تعصب پی حقیقت بودن؛ دریچه ای که اگر هیچ نداشته باشد همین قدر یقین بس که انسان خود را بسیار از آنچه که هست بزرگتر پنداشته! اینها همه را گفتم که این را بگویم؛ بی صبرانه منتظر مرگ گویه هاتان هستم. حین التحریر سالها بود تصمیم گرفته بودم کاری برای آخرتم بکنم. می خواستم بعد از این شاخه به آن شاخه پریدن ها و جهیدن ها برای یک بار هم شده روی یک کار متمرکز شوم و محصولی تولید کنم که به کار خلق الله بیاید و توشه ای برای قبر و قیامتم شود. طرحی را که در ذهن داشتم با چند نفر در میان گذاشتم. گفتم می خواهم دکتر داوری را راضی کنم که در چند جلسه متعدد روبرویش بنشینم و پاسخ پرسشهایم را از او بخواهم. خلاصه کلام اینکه دکتر رضایت داد. وقتی به مدیر انتشارات هرمس گفتم، قرارداد سفید امضا برای انتشار کتاب فرستاد و گفت تو فقط مصاحبه کن؛ پیاده کردن و تنظیم و باقی قضایا تا انتشار کتاب با من. وقتی عماد حسینی شنید- که آن روزها رئیس خانه فلسفه بود و این روزها سردبیر الف- با هیجان استقبال کرد و گفت تصویربرداری از کل نشست ها و تبدیل آن به یک فیلم دیدنی به من! همیشه از خودم می پرسیدم چرا دکتر داوری مثل بقیه هم نسلان و هم قطارانش نیست؟! چرا لشگری از مریدان و رفقا از صبح تا شب دنبالش راه نمی افتند؟! چرا اهل گعده و دور هم نشینی و روده درازی کردن پشت سر این و آن و خود را بالا بردن از خلال این زیر و رو کشیدن ها نیست؟! خودش چند جایی نوشته بود «نمی دانم چرا کتابهای مرا نمی خوانند» چند باری این سوال را از من هم پرسید. پررویی کردم و جواب دادم؛ جوابی تند و شاید بزرگتر از دهان من که قرار بود در همان کتاب منتشر شود. خبر شروع جلسات که چند جا پیچید، نظرم کمی عوض شد. احساس کردم علاقمندان داوری اگر چه شاید بسیار نباشند اما علاقه ای مبتنی بر شناخت را در خود جمع کرده اند که شاید بیشتر به کار متفکران آید. فیلسوف شومن نیست که از اول صبح تا آخر شب متولی هدایت و نصیحت مخاطبان باشد. فیلسوف، آرتیست سینما نیست، قرار نیست ادا و اصولش سرمشق خلایق شود و صفحات روزنامه ها را هر روز با عکس های چهار ستونه اش پر کند. خودش به ما آموخته بود که غربت فیلسوف، غربت متفکر نیست، غربت «تفکر» است. سال 1385 که گفتگوهای ما آغاز شد، 73 ساله بود و حالا پنج سال می گذرد. رفقایی که در چند جلسه از آن جلسات همراهم بودند متفق القول می گفتند انتشار این کتاب تصویر جدیدی از داوری خواهد ساخت. حاصل آن جلسات، پیاده و تنظیم شده. شاید اگر کار، دست کسی جز من بود همین ها را که حجم شان به اندازه یک کتاب است منتشر می کرد اما من توانایی اش را ندارم. امروز که بخش کوچکی از آن گفتگو را ذر اختیار «الف» می گذارم، فقط یک هدف دارم. امیدوارم دیدن این صفحات و خواندن این سطور باعث شود روزنه ای دوباره برای ادامه کاری گشوده شود که برای مهم ترین کار روی زمین مانده است. می دانم که تاریخ ما، تاریخ کارهای بر زمین مانده است. می دانم که هر کدام از ما طرحهای بزرگی در سر داشته ایم که امروز مثل یک تکه عتیقه قدیمی در گوشه ذهنمان خاک می خورد. اما این را هم می دانم که دل کندن از آن عتیقه ها برای کسی که در رویا زندگی می کند، چیزی نیست جز خداحافظی با زندگی.۱ بعدالتحریر بعضی این طور فکر می کنند که «مرگ» چیزی غیر از ماست، مرگ از بیرون می آید و گریبان ما را می گیرد؛ ولی این طور نیست. ما با مرگ به دنیا آمده ایم. حیات آدمی با مرگ معنای خاص خودش را پیدا می کند. مرگ، نهایت است. نهایت امکانات است. فهم ما در حد امکانهاست. مرگ می آید و این امکانها را قطع می کند. وقتی جوانی می میرد، مرگش با مرگ پیر فرق می کند. حال آنکه وقتی پیر می میرد، می گویند وقتش بوده است. چرا این طور است؟! چون جوان امکان داشته، توان بُرد داشته و این توان بُرد، بی وقت قطع شده است. مرگ وقت نمی شناسد. توان بُردها تمام می شود... اپیکور می گوید: «اگر من هستم، مرگ نیست و اگر مرگ هست، من نیستم.» مرگ هست، نه اینکه اگر باشد ما نیستیم، هم اکنون هست. ما از آن غافلیم و باید غافل باشیم. زیرا اگر غافل نباشیم، زندگی و برنامه و کار و شغل نداریم. مرگ با ما و در درون ماست.۲ 1. سیاهه ای بود که حمیدرضا ابک به عنوان مقدمه نگاشته بر بخشی از مطلبی از آن مصاحبه ها با موضوع مرگ که در اختیار ویژه نامه شماره پنجم نشریه «الف»، فروردین 91(ویژه نامه هنر و کتاب همشهری) قرار داده است. 2. بخشی بود از همان مصاحبه ها که در نشریه فوق الذکر منتشر شده است. |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم فروردین 1391ساعت توسط محمد صادق علیزاده |
|
|
آنچه مثل همیشه در نزاع مصادره به مطلوب کردنهای این روزهای آوینی پنهان ماند آنکه کتابهای سیدمرتضی خیلی وقت است یافت می نشود. آوینی هر چه که باشد نسبتی ندارد با خطکشیهای این روزهای عالم سیاست؛ او در جستجوی حقیقت بود و حقیقت متاعی نیست که بگنجد در جدول خطکشی شده این روزهای شلوغ؛ اهلِ یافت بود و رنگ انسان اهلِ یافت، بیرنگیست. عالم سیاستزده امروز هنوز آنقدرها بالغ نشده که حامله حتی تصور آن شود که وجودِ بما هو وجودهایی میتوانند باشند و در منظومه معرفتی حضرت روحالله هم بگردند اما چهرهای داشته باشند جز چهرههای قالبی این روزها. مذهب را اگر محل رفتن بدانیم از آدمیت به انسانیت، ما قبرستان نشینان وادی رکود و سکون که جز ادعا چیزی نداریم را چه نسبتی خواهد بود با سیدمرتضایی که از نردبان معنا بالا رفت و آنگاه که دریچه عالم حیرت در پله آخر به رویش گشوده شد، آزادانه پا بر خویش گذاشت و خود از میان برخاست و سر در بند حضرت دوست نهاد؛ اما چه کنیم که سقف معرفت ما از سپهری که این روزها بر عالَممان سایه انداخته فراتر نمیرود و هنوز آنقدرها ریشهدار نشدهایم که قد بکشیم و این فلک را بشکافیم و طرح جورِ دیگری بودن دراندازیم. حزبالله به این معنا و نه آن معنایی که این روزها شعارش را میدهند هنوز هم مظلوم است؛ مثل خود سیدمرتضی! |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم فروردین 1391ساعت توسط محمد صادق علیزاده |
|
|
همين!
|
|
+ نوشته شده در
هجدهم فروردین 1391ساعت توسط محمد صادق علیزاده |
|
|
قلادهها و گشت ارشاد را در ساعات پاياني اولين شب سال جديد تماشا كرديم به همراه همسربانو در سينما بهمن و آزادي؛ ساعت 2 بامداد دوم فروردين(به وقت قديم البته) بود كه رسيديم منزل. دومي در حد و اندازههايي نبود كه آن شلوغ بازيها را برايش راه بيندازند، بماند كه بالشخصه خيلي خوشم آمد از سه چهار دقيقه آخر كه به گمانم موسيقي متن زيباي چشمآذر هم بيتاثير نبود در اين قضيه! فيلم يكجور رابينهوديسم است كه البته خوب هم از آب درنيامده! قلادهها اما غنيمتي است در برهوت سينمايي اين روزهاي ايران كه اكثر فيلمسازهايش قصهگويي را كنار گذاشتهاند و به روايت برشي از زندگي آدمها روي آوردهاند. هرچند ريتم تند فيلم بعضي جاها كار دست كارگردان ميشود و مخاطب جا ميماند از قصه. به نظر اين قلم، سينما را اگر رسانهاي آييني براي سرگرمي جامعه بدانيم۱؛ قلادهها فارغ از مباحث تخصصي فيلم و سينما و محتواشناختي و الخ، مصداق و تعين خارجي مناسبي از اين تعريف خواهد بود. ۱. مدتهاست در كم و كيف و صحت و سقم اين گزاره در برزخم. ولي در هر صورت اين نگاه دريچه جديدي باز ميكند براي تحليل پديدههاي فرهنگي فيالمثل نظير اخراجيها. پديدهاي كه خيلي وقت است به دنبال پاسخ قانعكنندهاي برايش هستم فارغ از حب و بغضهاي سياسي. |
|
+ نوشته شده در
دوم فروردین 1391ساعت توسط محمد صادق علیزاده |
|
|
حكايت ما نسل سوميها، حكايت عطش است و حيرت؛ حكايت برهوت و دست و پاي بيهوده و تاريكي؛ حكايت موجوداتي كه ظاهرا يقين مطلقاند ولي حقيقت و بلكم واقعيتشان چيزي جز شكِ مسلم نيست! حكايت تذبذب هويتي چند پارهاي كه چندگانههاي موجود چيزي نيست كه در قالبشان بگنجند و تنها اميدشان در اين وادي، فقط همين واژه چهار حرفي "اميد" است! محكوميم به معماري نوين هويت فردي و جمعي خويش اگر دل خوش نكنيم به اين مولتيقالبهاي پيشساخته سياسي و ديني و فرقهاي و در اين مسير برخلاف آنچه ميگويند سخت معتقدم به آزمون و خطا براي اين نسل و بلكم چيزي بالاتر از آن، حق خطا! از هر طرف كه رفتم بر وحشتم نيفزود، زنهار از اين بيابان، وين راه بينهايت! پ.ن: خواندن اين هم خالي از لطف نيست. |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم اسفند 1390ساعت توسط محمد صادق علیزاده |
|
|
سه نفري دور هم جمعشدهاند و كتابخانه راه انداختهاند؛ جايي در جنوبشرقيترين نقطه نقشه مملكت؛ روستاي دهكهان، سي كيلومتري شهرستان كهنوج در استان كرمان! اسم هر سه نفرشان هم فاطمه است براي همين اسم كتابخانهشان هم شده «كتابخانه فاطمهها». اينجا هم ليست كتابهاي كتابخانهشان آمده.(+)
|
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم اسفند 1390ساعت توسط محمد صادق علیزاده |
|
|
خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام بگو كه خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمیگیری. برای من نبودن تو سخت است ولی چه میشه كرد جنگ، جنگ است و زن و بچه هم نمیشناسد. نوشته بودی دلت میخواهد برگردی بوشهر. مهناز به جان تو كسی اینجا نیست همه زن و بچه ها یشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان. علی هم (شهید علیرضا یاسینی) امروز و فرداست كه پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز. دیشب یك سر رفتم آن جا. علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان؛ از آنجا تلفن زد. من تازه از ماموریت برگشته بودم. میخواستم برای خودم چای بریزم كه گفتند تلفن . علی گفت : مهرزاد مریضه، پروانه دست تنهاست. قول گرفت كه سر بزنم. گفت: «نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت». میدانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند. پروانه طفلك از قبل هم لاغرتر شده، مهرزاد كوچولو هم سرخك گرفته و پشت سرش هم اوریون. پروانه خانم معلوم بود یك دل سیر گریه كرده. به علی زنگ زدم و گفتم: «علی فكر كنم پروانه خانم مریضی مهرزاد را بهانه كرده و حسابی برات گریه كرده است.» علی خندید و گفت: «حسود! چشم نداری توی این دنیا یكی لیلی من باشه؟» دلم اینجا گرفته. عینكم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتینهایی كه چند روز واكس نخورده نشستم تا آفتاب كم كم طلوع كنه. ياد آن روزی افتادم كه آورده بودمت اینجا، تو رستوران متل ریسكس نمیدونم شاید سالگرد ازدواج یكی از بچه ها بود. اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یكی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم. خیلی فرصت كم میكنم به خونه سر بزنم، علی هم همینطور؛ حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم. دوش كه پیشكش پوتینهایم را هم دو سه روز یكبار هم وقت نمی كنم از پایم خارج كنم. علی كه اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده؛ من هم شدهام شبیه آن درویشی كه هر وقت میرفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود. بچههای گردان یك شب وقتی من و علی داشت كم كم خوابمون میبرد دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام، آب را هم رویمان بازكردند. اولش كلی بد و بیراه حوالهشان كردیم اما بعد فكر كردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را كه در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان كپك زده است. مهناز مواظب خودت باش. این حرفها را نزدم كه ناراحت بشی. بالاخره جنگ است و وضعیت مملكت غیر عادی. نمی شود توقع داشت چون یك سال است ازدواج كردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و كشور را رها كرد و آمد نشست توی خانه. از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است. پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی كردیم و خوشبخت بودیم. به قول بعضی از بچههای گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است. اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاكمان می آید. بگذریم! از بابت شیراز خیالت راحت. آنجا امن است. كوههای بلند اطرافش را احاطه كرده و اجازه نمیدهد هواپیماهای دشمن خدای ناكرده آنجا را بزنند. درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچههای مردم بمب نریختم. اگر كسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم. لابد خیلی تعجب كردی كه توی همین مدت كوتاه چطور شوهر ساكت و كم حرفت به یك آدم پرحرف تبدیل شده؛ خودم هم نمیدانم. به همه سلام برسان. به خانه ما زیاد سر بزن. مادرم تورا كه می بیند انگار من را دیده. سعی میكنم برای شیراز ماموریتی دست و پا كنم و بیایم تو راهم ببینم. همه چیز زود درست میشود. دوستت دارم خیلی زیاد. مواظب خودت باش. همسرت عباس - مهر ماه 1359 پ.ن۱: ظاهرا اولين نامه شهيد دوران است خطاب به همسرش! پ.ن۲: براي آشنايي بيشتر با عباس دوران(+) |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم اسفند 1390ساعت توسط محمد صادق علیزاده |
|
|
الف. فشار و استرس زیاد شده؛ آنقدری که دیگر آدم حوصله خودش را هم ندارد! درس و بحث و کار و الخ! تنها چیزی که آدم را ساعتی بیرون می کشد از این باتلاق کسالت بار و استخوان خُردکن، فوتبال دوشنبه شبهاست و خواندنهای شبانه! هرچند بی تحرکی سالهای اخیر کار دستمان داده و بدن درد بعد از فوتبال تا دو روز بعدش داغانِ مان می کند ولی خب می ارزد به فُرمت شدن روحیه! ب. افتاده بودم به جان غربزدگیِ جلال برای سومین مرتبه؛ هر مرتبه که می روی سراغ این آدم، معرفت جدیدی کشف می کنی لابلای جمله بندی ها و واژه های ریشه دارش: «در شرایط فعلی مملکت این جوانان [تحصیل کرده های فرنگ] اغلب به لاله های زیبا و نرگس و سنبل ها می مانند که پیازشان را از هلند می آوریم و در گلخانه های تهران بزرگ می کنیم و بعد که گل کردند، یک گلدانش را به قیمت گزاف می خریم و و برای این دوست و یا آن آشنا به هدیه می بریم و با اینکه آن دوست در اتاقی گرم و در برابر آقتاب می نهدشان، یک هفته بیشتر دوام نمی کنند... به گمان من محیط را در این زمهریر کسانی می توانند آماده کنند که دراین کوره قوام آمده اند و به آب و هوای این سردخانه آموخته اند.» و چه کسی می داند چه بهجتی دارد این نگاه های مردم شناسانه جلال! چیزی هست که در فلسفه "هم عالم شدن" می نامندش! مقدمه ای بس طولانی دارد اما اجمالش آنکه ما و غرب اصولا از بن و بیخ هم عالم نیستم. نهایتش آنکه برای از پای بست آباد کردن عالم ما، مقصود از ما همه ممالکیست که در این سوی کره خاکی جهان سوم می نامندمان، معمارانی لازم داریم که با اجتماعیات و فرهنگیات و اقتصادیات و سیاسیات ما هم عالم باشند؛ نه آنکه فی المثل کارشناس مثلا فرهنگی مملکت از پشت تریبون رسانه ملی بزند توی سر ملتش که چقدر بی فرهنگید و فاجعه و آنقدر که پول به کله پاچه می دهید به سینما نمی دهید و الخ ولی همین آدم مثلا کارشناس آنقدر فهمش قد نمی دهد که اصولا فرهنگ این ملت بیش از آنکه از جنس تصویر باشد از جنس کلام است و بی جهت هم نیست که هنر نخست ما از قرنها قبل شعر بوده و هنر اول غرب از قرنها قبل تئاتر؛ بگذریم!۱ ج. حقیقت را خواسته باشید ظاهرا چشمه غلیان شور سالهای جوانی خشکیده در وجود ما که اینقدر نسبت به شور انتخاباتی، سیب زمینی تشریف داریم و صد البته که کم شوری یا سیب زمینی صفتی حقیری چون بنده به معنای کم اهمیتی امر در حال وقوع نیست. از آن دست آدمهای غرق در سیاست نیستم و عوامم در حوزه؛ اما فی الجمله تَرَش آنکه با ادا و اصولهای پیف و اَخ مآبانه ای که از سیاست دامن می کشند و خود را مبری می دانند از امر سیاسی هم آبم به یک جو نمی رود. سخن آخر آنکه در پاسخ به پرسشهای بسیاری از دوستان و آشنایان فعلا انتخاب نگارنده اینهاست و الباقی لیست سی نفره تعرفه رای این حقیر یا خالی می ماند یا یه لطایف الحیل دیگری پر می شود، هرچند احتمال خالی ماندنش خیلی بیشتر است: مرتضی آقاتهرانی، سیدمحمدحسن ابوترابی، غلامعلی حداد عادل، احمد توکلی، علیرضا زاکانی، الیاس نادران، بیژن نوباوه، مجتبی رحماندوست، علی مطهری، علیرضا مرندی، اسماعیل کوثری، پرویز سروری، زهره الهیان و حسین مظفر. ۱. با یکی از فوق لیسانسیه های تئاتر حول این موضوع سخن می گفتیم. معتقد بود ایرانی جماعت طی قرون اخیر به سبب سایه استبدادی که سنگینی می کرده روی سرش، سوق داده شده به درون خود و پیله اذهان و کنج عزلت و آنجا بوده که درد وجود اذیتش کرده و شعر پر و بال گرفته؛ ولی به گمان من عمیق تر بودن ریشه معنا در این دیار دلیل این امر است. اصلا شرق به عرفان و شهود شهره بوده در برابر غربی که با تعقل در تعریف یونانی اش کمر راست کرده و کیست که نداند زبان معنا، شعر است. گویند ابن سینا و ابوسعید ابوالخیر چند شبی را به دور از قیل و قالهای جماعت با هم گذراندند. پس از آن همدمی از شیخ الرئیس احوال ابوسعید را پرسیده بودند. بوعلی پاسخ داده بود: «هر آنچه من می دانستم او دیده بود.» از ابوسعید هم احوال شیخ الرئیس را پرسیده بودند، پاسخ داده بود: «هر آنچه را من دیده بودم او می دانست.» و این قلم در اندیشه آن است که چیست حکمت وجودی ناجی آخرالزمان که مولود پدری شرقیست و مادری غربی؟! اللهم اخرجنا من الظلمات الوهم! |
|
+ نوشته شده در
دهم اسفند 1390ساعت توسط محمد صادق علیزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
الهی! لا ترفعنی فی الناس درجه الا حططتنی عند نفسی مثلها، و لا تحدث لی عزّا ظاهرا الا احدثتَ لی ذلّة باطنة عند نفسی بقدرها...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاملات روزنوشت عکس نوشت پراکنده نویسی ها سفرنامه ی تصویری لبنان سفرنامه ی نوشتاری لبنان |
|
RSS
|