تبليغاتX
< دشت ها آلوده ست ... در لجنزار، گل لاله نخواهد رویید ... در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟ ... فکر نان باید کرد ... و هوایی که در آن ... نفسی تازه کنیم ... گل گندم خوب است ... گل خوبی زیباست ... ای دریغا که همه ی مزرعه ی دلها را ... علف هرزه ی کین پوشانده ست ... هیچکس فکر نکرد ... که در آبادیِ ویران شده دیگر نان نیست ... و همه مردم شهر ... بانگ برداشته اند ... که چرا سیمان نیست؟ ... و کسی فکر نکرد ... که چرا ایمان نیست؟ ... و زمانی شده است ... که به غیر از انسان ... هیچ چیز ارزان نیست Dispersed Notes (Persian)
آنتروپی طلبی اجتماعی 

 

 

آنتروپی طلبی اجتماعی؛

گوسالۀ سامری عهد جدید!

 

 

 روزی از روزهای سال 1380:

به لطایف الحیل امواج آن روزها، ما هم قرار بود برای اولین مرتبه تجربه اش کنیم. هر چند از یک بچه دبیرستانی شانزده ساله انتظار زیادی به جز جَوزدگی نمی رود! ولی خدا چه می داند؛ شاید همه ی اینها برای اطرافیانِ "مردی با عبای شکلاتی" کافی بود! برای خودمان هم پُر بَدَک نبود که علی رغم قلّت سن، ژست اپوزسیون بگیریم و در محدوده های پُر طمطمراق تر سَرَکی بکشیم و آمپر برخی از اطرافیان مطلق نگر و کم تحمل را بالا ببریم!

قرار بود در معیت یکی از دوستان راهی شویم، ولی الآن که فکر می کنم به گمانم بدون همراه بودم آن روز را، یحتمل رفیق شفیقمان در عرصه ی قال نهادن جماعت بشری مسبوق به سابقه بوده! سر ساعت که نه(نون را مفتوح به فتحه بخوانید)؛ ولی نیم ساعتی زودتر از موعد مقرر حاضر بودیم! اول مرتبه بود که قرار بود یک میتینگ سیاسی از نوع دُز بالایش را در توشه ی تجربیاتم قرار دهم و بیراه هم نخواهد بود اگر بگویم جز تعدادی خاص، همه جوان بودند، و البته تعدادی هم چونان اینجانب از طبقه ی نوجوانان پانزده-شانزده ساله ی ندید بَدید! و صد البته هر جا که تعدادی جوان گرد هم آیند...

توصیف زیبایی دارد "رضا امیرخانی" از یک جمع جوانانه:

تا چشم کار می کرد همه جوان بودند، بر و بچه هایی ریشو و حزب اللهی! مثل هر جمع جوانانه ی دیگری پرت و پلا می گفتند. یکی می گفت: زمینی می رود تا زاهدان! آن یکی فریاد می زد: برویم پایین هُل بدهیم! هواپیما رسید سر باند. آماده ی تیک آف. مهماندار که یک سروان جاافتاده بود اصلا خودش را سبک نکرد که بگوید سر جایتان بنشینید یا کمربندهایتان را ببندید! کسی گوشش بدهکار نبود. سروان هم خودش را سرگرم کرده بود به شمردن مسافران. "سروان! برو آخر پاییز بیا!" (داستان سیستان، ص25)

وضع آن روز هم چیزی مشابه همان تقریراتی است که امیرخانی در بند فوق رفته است. تا چشم کار می کرد همه جوان بودند، اما غیر ریشو!(غیر حزب اللهی اش را نمی دانم؟) فی الواقع غیر ریشو بودن همه شان هم تقصیر خودشان نبود. خب التفات دارید که جهاز بدنی جنسی خاص از بنی آدم بگونه ای است که اصولا مو روی صورتش نمی روید! غیر از آن جنس خاص، آن جنس دیگر خلقت هم که استعداد ریش پروری را داراست، فاقد آن بود!(چه گیری داده ام به ریش!) مطلع جلسه با "یار دبستانی" استارت خورد، البته به شیوه ی کُر دسته جمعی کل جماعتی که درجلسه حضور داشتند.

این قسمت را در پرانتر بخوانید.

بعدها چقد حرص می خوردم که چرا بعضی به بهانه ی سوء استفاده هایی از این دست، "یار دبستانی" و نمونه های مشابه "یار دبستانی" را به حال خود وا گذاشته اند و استفاده ایی نمی کنند، به این استدلال که لیبل فلان طرفی رویش خورده، و چه استدلال کم رمقی! بقول بزرگی این کلمات و این مفاهیم (و صد البته یار دبستانی) چون حوزه های نفتی مشترک دو کشور هستند که اگر یکی در بکار بردن آن تعجیل نکند، دیگری سهم بیشتری از آن را عاید خود خواهد کرد.

اینجا پرانتز را ببندید.

بعد از کُر رفتن "یار دبستانی" که به همراه اعمال رمانتیکِ موزون و پا به زمین کوفتن و دست در هوا افشاندن اجرا شد! نوبت خطابه های آتشین بود در بابِ آزادی!

- "اگر همه ی افراد بشر به جز یک نفر هم عقیده باشند، همه ی این افراد در مقایسه با آن یک نفر حق بیشتری برای سرکوب دیگران نخواهند داشت."

- "اعصار مثل افراد خطاپذیرند و هر نسل عقایدی دارد که نسلهای بعد نه تنها آنها را غلط، بلکه بی معنی می دانند. همانطور که عقایدی که زمانی عمومیت داشت و اکنون رد می شود."

و خطابه هایی از این جنس!(قابل ذکر است که منویات فوق متعلق است به فردی "جان استوارت میل" نام، که از آزادیخواهان قرن نوزدهم اروپا بوده و به دلیل به یاد نداشتن عین صحبت خطباء محترم و محترمه ی آن میتینگ و همچنین قرابت بسیار بیش از اندازه به سخنان "استوارت میل" از ایشان نقل قول نمودم!)

در عین حال توجهم به این بود که این حرفها چه آتشی است بر جان اسفند گونه ی جوان پرشوری که حرارت و شور و هیجان و البته غریزه-اگر شرایط سوق دهنده باشد که در آن فضا به حکم لولیدن به شدت اینگونه بود- وجودش را قبضه کرده، و در روندهای اصالت هیجان چقدر سریع و راحت می توان جای بعضی چیزها با هم عوض کرد! و نتیجه ی حتمی اش -قبل از موج سواری عده ای خاص- نوعی سونامی اجتماعی روشنفکر مآبانه ولی عوامانه است که نتیجه اش می شود مطلوب بالذات شدن عصیان! عصیان در حکم هدف! رها و مطلق از هر بندی! و ارزشمندی اش صرفا به علت مطلق بودن اصل رهایی! عصیان می کنم پس هستم! سرکشی از هر حُکم و مرام و چهارچوبی؛ ولو اینکه انسان آگاهانه و آزادانه -توامآنش مد نظرم است- سر بر آستانش نهاده باشد.

 

عصیان طلبی یا آزادیخواهی؟؟؟

 

و این یعنی: عصیان برای عصیان، و دَرهَم دَریدن همه ی چفت و بستهای فردی و اجتماعی -مومنانه یا ملحدانه- که با فقدانش در جامعه ای ایمانی یا الحادی؛ سنگ روی سنگ بند نمی شود، و به تبع آن برداشتی اعوجاج گونه از بی پایگی و بی مبنایی و بی چهارچوبی و عصیانگری بنام آزادی! و بدنبالش قُدسیت تراشی برای افکار دستمالی شده ی دست چندم سیاسی که در باطن سرکشی است از هر اصلی و آنارشیسم عملی که سر در آخور هرج و مرج طلبی دارد، ولی در ظاهر، هنرمندانه برایش هیبت شکیل آزادیخواهی می تراشند! کیمیاگری عصر نوین که خروجی اش گوسالۀ سامری عهد جدید است در 3سوت! قدیس تجمعات سیاسی! توپخانه ی پُرقدرت ژورنالیستی-سیاسی برای متلاشی کردن هر نوع رقیب از هر سِنخی! و بهترین مشتریانش؛ این تیپ میتینگهای هیجان محور! و عجیب نیست شعار دختران و پسران پرشور در ادامه:

آزادی، آزادی!

مرگ بر اختناق!

آزادی اندیشه، با ریش و پشم نمیشه!

دست من و تو باید این، پرده ها رو پاره کنه! (پیش تر صحبتی شد راجع به حوزه های مشترک نفتی، التفات دارید که!)

اکنون 7 سال و خُرده ای از آن روزها می گذرد؛ هرچند که گزینه ی مورد نظر آن بچه دبیرستانی 16 ساله موفق به پوشیدن قبای ریاست جمهوری نشد.(بعدها نماینده ی مجلس شد). به هر روی آن پسر بچه، اکنون در شبی از شبهای 1387 مشغول گذران اوقات است. چشمهایش آلبالو گیلاس می بینند خطوط را، کتاب را می بندد؛ سی دقیقه ای مانده است تا نیمه شب. بر می خیزد و چراغ اتاق را خاموش می کند. پس از اعمال دقیقه ی ولو شدن و بالش زیر سر را مرتب کردن، در تاریکی هدفون به گوش می زند و MP3 Player را روشن می کند:

وقتی قصد آن داریم که بحثی علمی راجع به آزادی کنیم، اولین نکته و تبصره ای که به ذهن می رسد و در بسیاری از بحثهای فلسفی و اجتماعی و سیاسی کارگشاست، این است که تقسیم در لفظ آزادی به علت اشتراک معنویِ آن کاملا ضروری است، والا منشا سوء تفاهم می شود؛ چنانکه شده است و بعدها هم خواهد شد.

گاه از آزادی صحبت می کنیم به معنای:

- آزادی از جزمیت در مقام اندیشه؛

- آزادی از تحمیل و تظاهر و نفی حق انتخاب در مقام اخلاق و ایمان؛

- آزادی از سلطه در عرصه ی رفتار اجتماعی و سیاسی؛

این یک تعریف از آزادی است که با این تعبیر کاملا احساس نزدیکی می کنیم و با آن تفاهم داشته و بلکه داریم و جزئی از مبانی ماست.

اما استعمال دومی هم از آزادی رائج است که در سه عرصه ی اندیشه و اخلاق و عمل، مبنا و ملزومات و مبادی معرفتی دیگری دارد؛ و آن عبارت است از:

- آزادی از منطق در حوزه ی اندیشه و یا آزادی از حقیقت در حوزه ی معرفت؛

- آزادی از فضیلت در حوزه ی گرایشات فردی؛

- آزادی از قواعد و ضوابط تنظیم رفتار در حوزه ی رفتار اجتماعی؛

بنابراین با دو ورژن از آزادی روبرو هستیم و دستکم دو لغتنامه در باب آزادی داریم، که هر دو از آزادی اندیشه و قلم و عقیده تا آزادی اقتصادی و اجتماعی را پوشش می دهند؛ و به تبع آن دو فهرست از حقوق بشر را تنظیم می کنند. که این دو فهرست در برخی از مولفات مشترک است(البته با دلایل جداگانه و اهداف مستقل از هم) و در برخی از مولفات با هم متفاوت می شوند، بگونه ای که حقوق بشر در یکی به عنوان حدود بشر در دیگری مطرح می شود و یا برعکس، و این تفاوت گاه به جایی می رسد که بعضی ترجیح داده اند آزادی را مشترک لفظی بدانند! صورت مسئله ای اشتباه است که در دام آن می افتیم و قصد سنجیدن نسبت دین و آزادی را داریم! دعوا بین دین و آزادی نیست! دعوا بین آزادی است با دو تعریف.

آزادی به مفهوم اول؛ در نقطه ی مقابل خرافه و جمود فکری قرار می گیرد در حوزه ی اندیشه؛ و در نقطه ی مقابل ریاکاری در حوزه ی اخلاق؛ و در نقطه ی مقابل استبداد و تحمیل در حوزه ی رفتار اجتماعی. این آزادی به سبب ریشه ی توحیدی اش مقدس است و لذا این آزادی را حتی با نام خدا و شریعت و مذهب هم نمی توان از انسان سلب کرد. اِلآهیت و انسانیتِ انسان، هر دو به این آزادی مربوط است. انسانِ زیر سایه ی استبداد و انسانِ زیر سایه ی جمود، انسانی نیست که به مطلوب انبیا تبدیل شود؛ چرا که روش کار انبیا تعلیم و تربیت است و این روش جز با آزادی معنا ندارد. هیچ کس بدون اندیشیدن و تصمیم فردی و وجدان آزاد نمی تواند تربیت شود. هیچ کس زیر سایه ی جمود و استبداد تربیت نمی شود؛ تسلیم می شود ولی تربیت نمی شود! تربیت و عبودیت واقعی از مسیر انسانِ آزاد می گذرد.

اما آزادی به تعبیر دوم در ردیف چه مفاهیمی قرار می گیرد؟

در حوزه ی اندیشه و شناخت: در ردیف سفسطه و شکاکیت و آنارشیسم نظری و معرفتی، در حوزه ی اخلاق: در ردیف ارزش ستیزی و خود محوری، و در حوزه ی رفتار اجتماعی: در ردیف اباحی گری و نفی عبودیت و حرص مشروع کردن همه ی امور نامشروع. این نوع از آزادی در عرصه ی اندیشه به جنگ حقیقت می آید با سلاح شکاکیت ، و در حوزه ی اخلاق به جنگ فضیلت می آید با سلاح حق انتخاب، و در حوزه ی اجتماع به جنگ عدالت و شریعت می آید با سلاح اراده ی بشر و خواست انسان.

پشت سر این دو نوع آزادی، سلسله ای از تعاریف معرفت شناختی و هستی شناختی وجود دارد که در هر کدام با دیگری متفاوت است. قصد آن نیست که عنوان شود هر کسی که اشاره ای به این دو نوع آزادی کرده باشد، لزوما انسجام ذهنی داشته و به جمع لوازمات آزادی اشاره کرده است. اتفاقا پریشان گویی و تشویش ذهنی و زبانی، نه فقط در خطابه های آزادی خواهان تاریخ، بلکه حتی در متون اصلی و فلسفی فیلسوفان آزادی در دنیا وجود داشته و دارد.

بطور مثال فلان نظریه ی اقتصادی در ایده ی بازار آزاد و یا فلان نظریه ی دولتِ حداقل در حوزه ی سیاست که در امتداد بحث آزادی مطرح می شود، با فلان نظریه ی وجود شناختی و معرفت شناختی سازگار نیست ولی هر دو را یک نفر مطرح کرده است! در حالیکه عقل می گوید این دو حرف را نباید و نمی تواند یک نفر بزند، و یا مثلا متوجه نشدند که نوع خاصی از انسان شناسی که فیلسوفی خاص آن را در مباحث مرتبط با آزادی مطرح کرده، با الهیات و مباحث مابعد الطبیعی که همان فیلسوف مطرح نموده سازگار نیست!

خیلی ها به این مسائل اصلا فکر نکردند، و خیلی ها فکر کردند و نفهمیدند! و نفهمیدند که نفهمیدند! و متاسفانه بعضی هایشان هم استاد و الهام بخش سایرین شده اند! ایده هایشان شامل دهها تضاد است و این تضاد را یک عمر به دوش می کشند. علی الخصوص بین خطیبان و سیاسیونی که جای ایدئولوگها را اشغال می کنند و ژورنالیستهایی که روی صندلی حکیمان و پروفسورها می نشینند!

 

 

................................................

آنتروپی: خاصیتی است برای سنجش میزان بی نظمی اجزای واحد ماده در یک سیستم که در علم ترمودینامیک مورد استفاده قرار می گیرد، بگونه ای که هر چه سیستمی بیشتر دچار بی نظمی شود، آنتروپی آن افزایش می یابد.

 

 

|+|
Mohammad Sadeq
به همین سادگی 

 

 

به همین سادگی

 

1) انسان در بعضی از دوره های زندگی خود به حالتی می رسد که تا حد زیادی روند چرخش عقاید خود را درک می کند. فارغ از اینکه این چرخشها از چه مبدا و به کدام مقصد بوده باشد، برای من در این دو سال اخیر این قضیه مسیر روشنی دارد.

نمی دانم؟

روزی معتقد شدید به اصلاح اجتماعی بودم و فردا روز به اصلاح فردی می اندیشیدم و در باطن پی چاره ای از برای اصلاح اجتماعی می گشتم و در نهایت شاید بشود گفت به این نتیجه رسیدم که حداقل در مکتب محمدی علوی مآب، مسیر درست اصلاح فردی از مسیر  اصلاح اجتماعی می گذرد.

روزگاری در شور و هیجان آرزوهای دراز بودم و پر تب و تاب، و هیجان و شور جوانی چنان قبضه ام کرده بود که هر گونه سکون را طرد می کردم، و روزگاری بعد دریافتم که خروشان بودن و با یک دنیا انرژی به موج شکن های کنار ساحل کوبیدن تنها راه چاره نیست، که به حکم انسان بودن باید در عین تلاطم، منطقی و اصولی قدم برداشت.

2) وبلاگ نویسی همانند هر پدیده ای دیگری که روح تنوع طلب انسان در آغاز تجربه اش می کند برایم جذاب بود. فعالیتی بود فکری و با کمی اغراق فرهنگی و با کمی اغراق تر دو جانبه و از همه مهم تر مفید به فایده. ولی این روزها دیگر جز در حد یک مانیفیست نامه برایم ارزش دیگری ندارد!

3)

با در نظر گرفتن دلایل بندهای اول و دوم و سوم، برخی معتقدند وبلاگی که مخاطب نداشته باشد یک وبلاگ مُرده است و باید به زباله دانی سپرده شود. راستش شاید بگویید حمل بر خودستایی می کند ولی من به چنین نظری اصلا معتقد نیستم. گفتم که در حال حاضر وبلاگ فقط حکم مانیفیست نامه را برایم پیدا کرده و دیگر هیچ!

4) همان برخی ها به این اعتقاد دارند که وقتی وبلاگ نویسها به چنین مرحله ای برسند، حذف وبلاگ بهترین راه حل است.

5) شاید آن برخی ها درست بگویند!

6) در پس پرده های مغز من هم این فکر خطور کرد ولی طردش کردم.

7) نهایت این است که از این به بعد این وبلاگ مُرده، دیر به دیر آپ می شود.

8) زیاده عرضی نیست.

9) تا بعد...

|+|
Mohammad Sadeq
فاطمه فاطمه است... 

 

فاطمه فاطمه است


 

از علی خواسته بود تا او را شبانه دفن کنند، و گورش را کسی نشناسد، آن دو شیخ(ابوبکر و عمر) از جنازه اش تشییع نکنند.

و علی چنین کرد.

اما کسی نمی داند که چگونه؟ و هنوز نمی داند کجا؟

در خانه اش؟

یا در بقیع؟

معلوم نیست.

و کجای بقیع؟

معلوم نیست.(بر محققان است تا تحقیق کنند، اما من که محقق نیستم دوست نمی دارم تحقیق کنم. نمی خواهم جای واقعی قبرش را پیدا کنم. مدفن او باید همواره نامعلوم بماند تا آنچه را که او می خواست معلوم بماند. او می خواست که قبرش را نشناسند، هیچگاه و هیچکس. تا همیشه و همه کس بپرسند: چرا؟)

آنچه معلوم است رنج علی است، امشب بر گور فاطمه.

و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بی پیغمبر، بی فاطمه، همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.

نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی بر می آید از سر گور فاطمه به خانه ی خاموش پیغمبر می برد:

"بر تو، از من و از دخترت، که در جوارت فرود آمد و بشتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا"

"از سرگذشت عزیز تو-ای رسول خدا- شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید. اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست".

"هم اکنون دخترت ترا خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری بر او همداستان شدند".

فاطمه این چنین زیست و این چنین مُرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد. در چهره ی همه ی ستمدیدگان-که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند- هاله ای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان و پایمال شدگان و همه ی قربانیان زور و فریب نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه با عشق ها و عاطفه ها و ایمان های شگفت مردان و زنانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت می جنگیدند، در توالی قرون پرورش می یافت و در زیر تازیانه های بی رحم و خونین خلافت های جور و حکومت های بیداد و غصب رشد می کرد و همه ی دلهای مجروح را لبریز می ساخت.

در میان همه ی جلوه های خیره کننده ی روح بزرگ فاطمه، آنچه بیش از همه برای من شگفت انگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظیم "علی" است. علی در او به دیده ی یک دوست، یک آشنای دردها و آرمانهای بزرگش می نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهایی هایش.

این است که علی هم او را بگونه ای دیگر می نگرد و هم فرزندان او را. پس از فاطمه علی همسران دیگری هم می گیرد و از آنان فرزندانی می یابد. اما از همان آغاز فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا می کند. اینان را "بنی علی" می خواند و آنان را "بنی فاطمه". شگفتا در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر.

 

 

نمی دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسنین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست...

فاطمه، فاطمه است.

 

 

(فاطمه، فاطمه است؛ علی شریعتی)

 

 

|+|
Mohammad Sadeq
چیزها 

 

چیزها؛

Things

 

 

یک "چیزهایی" وجود دارد که بعضی وقتها بدجور چونان خوره می افتند به جانت! وقت و بی وقت از جلوی چشمانت رژه می روند و عرض اندام می کنند، یکجورهایی آن حس استدلال جویی ات را هم غلغلک می دهند، و آخر الامر می افتی پی آن "چیزها"، حداقلش این است که به معرکه ای درونی پایان دهی!

و مشکل دقیقا از همینجا شروع می شود، از جایی که ما -انسانهایی که سلیقه مان برای سد جوع تا حد ساندویچ کالباس تنزل پیدا کرده و در عصر ماشینیزم، شب را روز می کنیم- گمان می بریم که تکنولوژی و فن گرایی -مبتنی بر اصل "کُن فیَکون"- شُدن خلق الساعه و به سرعت نور هر "چیزی" را، بدون جُم خوردن از جایمان(ولو به قدر اپسیلونی) قابل حصول کرده است!

و یادمان می رود که برای فهمیدن بعضی "چیزها"، کِشیدن آن "چیزها" به طرف خودمان همیشه راه حلی منطقی نیست! برای فهمیدن بعضی "چیزها" باید قد کشید و از زیر بعضی "چیزهای" دیگر جوانه زد و بالا رفت! باید به "تصیر الامور" بودن "چیزها" اعتقاد داشت، و این تیپی به این "چیزها" نگریستن رنج می آورد؛ رنج "شدن"!

ولی چون اصولا به تعبیر عزیزی؛ با ماندن بیشتر عیاقیم تا رنج! پس می مانیم و زیر بعضی "چیزها" می گندیم؛ آن خوره را هم راحت رفع می کنیم! دست می اندازیم به آن "چیزهایی" که برایمان خوره شده و می کشانیم شان به سمت خودمان! و تو خود بخوان حدیث مفصل این مجمل را؛ وقتی به جای بالا رفتن و قد کشیدن و به آن "چیزها" نزدیک شدن، شاخه شان را بکشانیم تا این پایین ها؛ هم سطح با بعضی "چیزهای" دیگر!!!

 

 

تا بعد...

 

 

|+|
Mohammad Sadeq
شیعه یعنی... 

 

 

شیعه یعنی یک بیابان بی کسی؛

غربت صدساله بی دلواپسی

 

 

سال 51 هجری، عذراء ، 20 کیلومتری دمشق:

حجر و پیروان صدیق به بند کشیده اش را از کوفه آورده اند، تا پس از مبادله شدن پیکهای فی مابین زیاد(حاکم کوفه) و معاویه، کار را برایشان سخت تر گیرند. بالاخره پس از مدتی گماشته ی فرومایه ی معاویه به همراهی تعدادی جلاد، و با فرمان قتل و تعدادی کفن از گرد راه رسید. سرکرده ی شان خطاب به حجر می کند و :

ای منشاء گمراهی! و ای معدن کفر و نفاق! معاویه فرمانم داده که تو و یارانت را به قتل برسانم، مگر آنکه پسر ابیطالب را لعن کنی و از او بیزاری جویی و از کُفرت بازگردی!

حجر: تحمل تیغ و تیزی آن برایمان، بسیار سهل تر و آسان تر است از آنچه که تو گفتی، و حضور در پیشگاه خدا و پیامبرش و وصی پیامبرش، برایمان بسیار محبوب تر است از ورود به آتش دوزخ.

و اینگونه حجر و یارانش -جز هفت تن- طعمه ی شمشیرها گشتند و اجسادشان از جهت عبرت سایرین و به جرم ایستادگی بر مرام و عقیده ی علی، بر دروازه ی دمشق آویخته شد...

 

 

1350 سال بعد، وبلاگ یادداشت های پراکنده:

نـــــــــــــــام: حجر بن عدی کندی.

کنیـــــــــــــه: ابو عبدالرحمن، ملقب به حجر نیک.

محــل تولــــد: ظاهرا عراق.

اتهــــــــــــام: از فضلای اصحاب محمد، مورد اعتماد، پارسا، آمر به معروف و ناهی از منکر، تولای به امام زمان خود، تبرای از دشمن امام زمان خود، معتقد به نماز اول وقت، همراهی علی(ع) در جمل، فرماندهی بخشی از سپاه علی(ع) در صفین، فرماندهی بخشی از سپاه علی(ع) در نهروان، از نزدیکان حسن بن علی(ع) و به تصریح حسین(ع) فرزند دیگر علی: نمازگزار عابد و تقبیح کننده ی ستم و بزرگ شمارنده ی بدعت.

شهـــــــادت: سال 51 هجری، عذراء ، 20 کیلومتری دمشق.

 

 

 

نظر مدیر وبلاگ:

حجر شیعه بود به همان معنایی که باید باشد، در عبادت از نمازگزاران کثیر الصلاة و در عرصه ی ایمان عملی و جهاد، از همان تیپ انسانهایی که معاویه در توصیفشان می گوید: "هر گاه یاد آن چشمهایی که در صفین از زیر کلاه خودها پیدا بود می افتم، هوش از سَرَم می رود"، و نه اصلا چرا معاویه؛ که علی(ع) هم توصیفشان کرده: پارسایان شب و شیران روز.

معیارش حق بود و یاری حق، و به امامت علی و حسن نیز به همین دیده می نگریست که مظهر حق اند و یاری شان واجب. پس از صلح حسن(ع) با معاویه، با سینه ای مالامال از درد به دیدار امامش می رود و معترض می شود، استدلال های حسن(ع) قانعش می کند، هر چه باشد او شاگرد محمد(ص) و علی(ع) است، و در پیشگاه اساتیدش آموخته که بدون دلیل مطلبی را نپذیرد.

پس به امام زمان خود -حسن بن علی- اقتدا می کند و صحنه ی نبرد را تغییر می دهد، و با زدن مهار بر خشم مقدس و قلب آتش گرفته و احساس ضد اُموی اش، این بار نه با سلاح شمشیر که با سلاح زبان به جنگ باطل و عُمالان حکومتی اش می رود، و در این راه باکی ندارد که در برابر نماینده ی عالی حکومت معاویه در کوفه-به عنوان مرکز حُکمرانی عراق- ، برخیزد و چهره به چهره؛ رو در رو؛ و چشم در چشم حاکم کوفه؛ در برابر لعن علی عکس العمل نشان دهد، و چنان فصیح و بلیغ از علی(ع) و فرزندان علی سخن گوید که مردم را هم جز تایید چاره ای نباشد، و این مبارزه ی در ظاهر زبانی- اما در باطن جهاد اعتقادی- تا بدانجا کِشد که حاکم کوفه به معاویه اعلان خطر کند که: اگر به حکومت خود علاقه مندی، کار حجر را یکسره کن!

 

 

 

نظر دیگران:

پشت میز تحریرم می نشینم، کج می شوم و از قفسه ی کتابها، "فاطمه، فاطمه استِ" شریعتی را بر میدارم:

در تاریخ اسلام از علی سخن گفتن و از فاطمه دم زدن آسان نبوده است. "کُمیت" شاعر مبارز این خانواده ی شگفت است که می گوید: "من پنجاه سال است که چوبه ی دار را بر پشتم حمل می کنم". یک شاعر مسئول، شاعری که از شعر، شمشیر جهاد می سازد. و این سرگذشت همه ی زنان و مردانی بوده است که تاریخ این مذهب را نوشته اند. تاریخی که سطر سطر آن، هر کلمه ی آن، با خون شهیدی نگاشته شده است. و تشیع ، بویژه با تاریخ و فرهنگش، تجلی گاه عشق و شور و خون و شهادت است، و کانون ملتهب و جوشان احساس؛ و در عین حال یک تفکر و معرفت و فرهنگ علمی و عقلی ویژه و نهضت فکری نیرومند و مشخص. حادثه ای است، در سرگذشت انسان، و به نام و نهاد علی، از علم و عشق. و "حقیقت پرستی" چنین مذهبی است، که حقیقت، بی پرستش، فلسفه و دانش است و پرستش، بی حقیقت، بت پرستی یا شهوت.

 

 

 

تا بعد...

 

 

|+|
Mohammad Sadeq