![]() |
![]() |
|
| «وب نوشتهای یک دهاتی» |
|
حول و حوش هشت و نیم می رسیم هتل؛ زینبیه یا بقول سوریها «سیدة الزینب» 15 کیلومتر بیرون از دمشق است. از هتل تا حرم پیاده 5 دقیقه فاصله است. کلید را تحویل می گیریم و وارد اتاق می شویم؛ اتاقی 5 تخته با سرویس بهداشتی و کمد لباس و یخچال و گیرنده ای ماهواره ای روی یخچال. سعید هم که مثلا از ما جدا شده بود تشک روی تختش را از اتاق بغلی می آورد و پهن می کند وسط اتاق و دوباره تکمیل می کند پازل شش نفری را. تا وسایل را جابجا کنیم و آبی به سر و صورت بزنیم می شود یک ربع به نه. ساعت شام هشت و نیم تا نه و نیم است! حمید پیشنهاد می دهد اول برویم حرم! جمع مردد است. عاقبت تصمیم بر رفتن می شود که برویم و نماز مغرب و عشایی بخوانیم و مختصر زیارتی و تا نه و نیم هم برگردیم که به شام برسیم. باقی همسفران رفته اند سالن غذاخوری که ما می زنیم بیرون. از سر و وضع پیداست که گویا در سیدة الزینب چیزی به نام شهرداری وجود خارجی ندارد و یا حداقلش آنطور که باید باشد نیست! از سر و کول ساختمانها زباله بالا می رود. روی دیواری به رسم الخط عربی جمله ای نوشته اند که فقط «الحمار بن الحمار»ش را می توانم بخوانم! از چلنگر جمع(رفیق طلبه مان) معنایش را جویا می شوم:« خر پسر خر است کسی که اینجا آشغال بریزد!» منطقه در قرق ایرانیهاست و تومان ایرانی هم وجه رایج و بازار دستفروشها هم طبق سنت مالوف داغ؛ حرم که می رسیم نماز مغرب و عشا تمام شده و ملت دارند می آیند بیرون! سمت شرقی یک خروجی بیشتر ندارد و فشار جمعیت هم دوچندان و خود بخوان حدیث مفصل که عاقبت قصه چیست هر جا که شلوغی باشد و ایرانی جماعت هم باشند و عجله برای خروج؟! کمی که خلوت تر می شود می رویم داخل! نرسیده به صحن اصلی می پیچیم توی شبستانی به جهت نماز! شبستان بزرگیست و داخلش هم خنک. آخوندی بالای منبر است و جمع را به فارسی موعظه می کند! دو طرفِ کنارِ محراب هم دو قاب بزرگ توی چشم می زند از آقا روح الله و آقا سید علی! زنانه و مردانه را با دیوار کاذب از هم جدا کرده اند! روی هر ستون هم تلویزیون 21 اینچی نصب کرده اند که الان البته خاموشند! جالب می نماید! نماز را می خوانیم و می زنیم بیرون سر وقت زیارت!
نمایی از حرم حضرت زینب(س) صحن اصلی خیلی کوچک است؛ خیلی خیلی کوچک! حتی کوچک تر از صحن مقابل مسجد اعظمِ حرم حضرت معصومه(س)! سعید و حمید هیچی نشده بغض شان می ترکد! باقی هم مثل همه ی بچه هیئتی ها می خزند گوشه ای و احیانا نوحه و دعایی زیر لب و کانّه دختر دبیرستانی ها ریز ریز اشک ریختن! من اما رفته ام توی نخ جمعیت؛ همه فارسی صحبت می کنند؛ کسی غریبه نیست! جامعه مجموع ریاضی افراد نیست؛ کانه یک جنگل که مجموع ریاضی درختهاست؛ که خود مستقل از افراد و موجودی «حیّ» است و «حیات» دارد و وقتی «حیات»ش ریشه گرفت، خودش را بسط می دهد و بازتولید می کند و دیگران را هم بارور! این بارور شدن وقتی در مقیاس کره ی خاکی بسط پیدا کند می شود همانی که گلوبالیزیشن اَش می خوانند! برخی معتقدند برای جهانی شدن باید ریشه ای محلی داشت ولی به گمانم باید «حیّ» بود به معنای فلسفی اَش! «حیات» از صفات خداوند است که در وجود فردی و جمعی بشر هم به ودیعه نهاده شده؛ پس ورای مرز و جغرافیا و فرهنگ و قوم و قبیله است و اصلا شاید از همین جهت باشد که گرد رسول هم اویسِ یمنی هست و هم سلمانِ ایرانی و هم بلالِ حبشی و هم صهیبِ رومی! جهانی شدن را اگر نه از عینک اقتصاد و سیاست و ارتباطات که از نگاه انسانیت آنهم نه شعاری که به مفهوم واقعی فلسفی اش بنگریم باید بر بستری غیر از Local بنا شود. آن وقت است که پر و بال می گیرد و کیلومترها دورتر از نطفه ی جغرافیایی اش ثمر می دهد. درست مثل همین سیدة الزینب یا همین بغل گوشمان در جنوب لبنان و عراق و پاکستان و الخ! نه! نه آقای کیارستمی! محلی بودن کافی نیست! شاید به قول منطقیون شرط لازم باشد اما شرط کافی نیست! باید به چیزی ورای اینها اندیشید! توی همین افکار غوطه ورم که کسی سقلمه ای می زند! بر می گردم؛ حمید است با چشمهایی سرخ: «کجایی عمو؟! بریم که به شام برسیم!» بعد از شام ولو می شویم توی اتاق! سه تخت را در یک ضلع اتاق کنار پنجره ی رو به خیابان چیده اند و دو تخت دیگر هم در ضلع دیگر. ضلع سوم اتاق سرویس بهداشتی است و یخچالی کوچک و گیرنده ی ماهواره رویش و کمد لباس و ضلع چهارم هم در ورودی. تخت من گوشه ی اتاق است کنار پنجره و بالای سرم هم کولر گازی! حمید نزول اجلال می کند روی تخت کناری و کنار او هم رفیق طلبه مان رحل اقامت می افکند! دو تخت آن طرف هم می ماند برای محسن و سید. سعید هم که تشکش را پهن کرده وسط اتاق! آنقدر پنچر هستیم که حالی نمانده باشد برای ذاقورات بافی های شبانه! به نیم ساعت نمی کشد که همگی ریق رحمت را سر می کشیم!
نمایی از داخل اتاق البته در وضعیتی نه چندان مطلوب(تازه این خوب بود!) صبح با ندای رفیق طلبه مان بلند می شویم برای نماز. تشک سعید را هل می دهیم زیر تخت محسن. فضای وسط خالی می شود و جایی باز می شود برای به جماعت خواندن نماز به امامت رفیق طلبه. بعدش هم دوباره می خزیم روی تخت تا بطور اکمل و اتم ادا کرده باشیم قیلوله ی بعد از نماز را! من اما خوابم نمی آید؛ آفتاب درنیامده هنوز؛ تا صبحانه هم خیلی وقت است؛ چراغ را هم نمی شود روشن کرد و کتاب خواند که هم اتاقی ها خوابند و همه ی اینها یعنی بسوز و بساز؛ ضد حالی اساسی! از این پهلو به آن پهلو می شوم و عاقبت لباس می پوشم و می زنم بیرون و راهی حرم و بعدش هم سرک کشیدن داخل کوچه پس کوچه های سیدةالزینب! ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
یکم مرداد 1389ساعت توسط محمد صادق علیزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
الهی! لا ترفعنی فی الناس درجه الا حططتنی عند نفسی مثلها، و لا تحدث لی عزّا ظاهرا الا احدثتَ لی ذلّة باطنة عند نفسی بقدرها...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاملات روزنوشت عکس نوشت پراکنده نویسی ها سفرنامه ی تصویری لبنان سفرنامه ی نوشتاری لبنان |
|
RSS
|